۪W۫۰۪i۫۰۪l۫۰۪d۫۰ ۪J۫۰۪a۫۰۪s۫۰۪m۫۰۪i۫۰۪n۫۰۪e۫۰
می خروشد دریا
هیچکس نیست به ساحل پیدا لکه ای نیست به دریا تاریک که شود قایق اگر آید نزدیک . مانده بر ساحل قایقی، ریخته بر سر او، پیکرش را ز رهی نا روشن برده در تلخی ادراک فرو . هیچکس نیست که آید از راه و به آب افکندش . و در این وقت که هر کوهه آب حرف با گوش نهان می زندش، موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما قصه یک شب طوفانی را . رفته بود آن شب ماهی گیر تا بگیرد از آب آنچه پیوند داشت با خیالی در خواب صبح آن شب، که به دریا موجی تن نمی کوفت به موجی دیگر چشم ماهی گیران دید قایقی را به ره آب که داشت بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش به همان جای که هست در همین لحظه غمناک بجا و به نزدیکی او می خروشد دریا وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز از شبی طوفانی داستانی نه دراز...
نظرات شما عزیزان:
قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت |